تبلیغات
انیمه انیمه انیمه و باز هم انیمه - چی می شد اگه شخصیت های توکیو غول برن تو اتک؟

چی می شد اگه شخصیت های توکیو غول برن تو اتک؟

چهارشنبه 3 مرداد 1397 01:08 ب.ظ

Writer : eve miyazano
Time: قیمه ها رو ریختن تو ماستا! ، توکیو غول ، اتک آن تایتان ،
سخنی ندارم، از اسمش همه چیش معلومه دیگه :/
این موضوع رو کیمیا پیشنهاد داده.
ایشالا گه میدونین باید برین ادامه؟
لیوای بعد از اینکه کل اعضای گشت قلعه رو تمیز کردن : چرا اینجا هنوز خاک داره؟ این چه طرزه جارو زدنه؟ منو مسخره کردین یا خودتون؟ اینجا چرا انقدر پر از گرد و خاکه؟ آدم نگاه می کنه حالت تهوع بهش دست میده! بدویید تمیز کنید ببینم -_-
جان: >_< ولی کاپیتان!!! ما تمام صبح داشتیم گردگیری و تمیز کاری می کردیم.
ارن: هی جان! تو که تمام صبح مشغول صحبت کردن با کنی و ساشا بودی :/
لیوای: بحث نباشه. همین که گفتم، خوب اینجا رو تمیز کنین امروز مهمون داریم.
ساشا: مهمون T-T ??? نه من از مهمون متنفرم T_T همیشه همه خوراکی ها رو میخورن....
کنی: حالا این مهمون کی هست؟
لیوای: وقتی بیاین خودتون میبیننشون. بدویید دیگه. چرا وایسادید بر و بر دارین من رو نگاه می کنین؟ بدویید دیگه! :/ من میرم یه سر به اروین و هانجی بزنم.
آرمین: در عجبم مهمون کی میتونه باشه؟
ارن: حتما باید از دوستای صمیمی کاپیتان باشه. بدویید تمیز کنین.
میکاسا: دوستای اون کوتوله ی شیطانی (؟) به ما چه ربطی دارن؟
ارن: میکاسا! نگو کوتوله شیطانی 0_0 اون کاپیتان لیوایه ها!!
هانجی یهو در رو باز می کنه : درود بر جوخه لیوای. چه خبر؟
ارمین: هانجی سان! شما میدونین مهمون هایی که کاپیتان لیوای راجع هشون صحبت می کرد کیان؟
هانجی: مهمون؟؟ ...... اومممممممم...... مهمون. آها! یادم اومد. امروز میان؟
کنی: مثل اینکه.
هانجی: ای وای! اگه امروز مهمونا میان یعنی امروز میشه.... پنجم؟ ای وای! من کار دارم! باید برم *_*
جان: عه هانجی سان نرین! یه دو دقه بمونین بگین مهمون ها کیان؟
هانجی از در بیرون میره.
مدت زیادی نمی گذره که یهویی لیوای و هانجی و اروین با هم وارد میشن.
لیوای: ای بابا -_-. اینجا که فرقی نکرد :/ حالا مهم نیست مهمونا الان میان.  بدویید وسایل تمیز کاری رو بذارین سرجاش.
ارن:..... عه...... کاپیتان..... مهمونا کیان؟
لیوای: وقت حرف زدن نداریم! بدویین :/
چند دقیقه بعد یهویی در با یه لگد باز میشه.
توکا: آدرس رو درست اومدیم؟
هانجی: آره :)
کانکی: عه..... سلام! شما اروین بودید نه؟
اروین: بله..... جالبه من رو یادتون مونده.
اروین تو ذهنش: خیلی آدم خوبیه که من رو به خاطر رفتار درست و وظیفه شناسانه خودم به یادداره. واقعا بعد از این همه سال تلاش هام جواب داد ^_^
کانکی: آره... از رو ابروتون یادم مونده. خدایی آدمی کم پیدا میشه مثل شما ابرو های .... ابرو های.... ابروهای چیزی.... ابروهای متفاوتی داشته باشه :)
اروین: -_-
هانجی: XD
لیوای در ظاهر: -_-
لیوای در باطن: XXDD
ابرو های اروین: T^T
توکا: چقدم که آدرستون ماشالا ماشالا سخته :/ وسط راه گیر یه احمق لباس ورزشی پوشی افتادیم گیر داده بود خداست :/
میکاسا: اخی :/ 
هینامی یهویی از فاصله بیست مایلی: اونی چانننننننننننننننننننننننننننننننن!
میپره بغل لیوای.
لیوای: اویی! میشه من رو ول کنی؟
هینامی: دلم برات تنگ شده بود اونی چان!!
لیوای: بچه جان من به خدا اونی چانت نیستم! من اصن خواهر ندارم :/
لیوای تو ذهنش: هعی... الیزابت.... فارلان 
ارن: این دختره خل و چلی چیزیه؟
توکا: هوی! این بدبخت خل و چله تو چی هستی پس؟
جان: اها... پس منظورشون از مهمون....این دیوونه ها بود.
هانجی درگوش جان: با توجه به اینکه ما کافه ی این دیوونه ها رو خراب کردیم.... سعی کن مودب باشی. آفرین ^_^
لیوای از اونور در گوش ارن: از اونجا که کافه شون رو خراب کردی عذر خواهی کن :/
ارن: عه... خب تایتان ها بودن اونحا:/
لیوای:هعی! من از دست تو پیر شدم. الان کی باور می کنه من 34 سالمه؟ همه فکر میکنن 43 سالم. از دست توعه ها!!!!!!!1
ارن: کاپیتان! 0_0 شما 34 سالتونه؟ من فکر می کردم 24 سالتون باشه حداکثر!
لیوای: خبه خبه! مزع نریز! پاشو برو یه غلط کردم بگو همه چی حل شه دیگه:/
ارن: فقط به خاطر شما!
لیوای: -_-
ارن(رو به توکا و کانکی): ببخشید... کلا حواسم نبود به خاطر سقف کافه تون عذرخواهی کنم.
توکا: نه بابا! مهم نیس. برادر من خودش بدتر از توعه، میاد اصن باید تا سه ماه کافه رو تعطیل کنیم بس که خسارت میزنه.
یهویی در دوباره با لگد وا میشه: هوی! خواهر من اینجاست؟
توکا: آیاتو؟؟ 0_0
آیاتو: عه! توکا! تو این جایی! حالت خوبه؟ (رو به اروین) آقا چقدر اینجا آدرسش سخته :/ اومدنی گیر یه عده افتاده بودم گیر می دادن من توانایی اسکیت روی یخ دارم :/
توکا: بمیرم الهی داداشی.
توکا یهو: اصن تو اینجا چه غلطی می کنی؟
آیاتو: اومدم مواظب خواهر کوچیکم باشم، مشکلیه؟
توکا: من ار تو بزرگترم:/
آیاتو: بزرگی به عقل است نه به سال.
توکا کاگونه اش رو در میاره: گمشو ببینم! دو دقه ار دستت ارامش ندارم :/
آیاتو هم کاگونه اش رو در میاره و مشغول دعوا میشن.
در همین بین یهو آباتو میفته رو میز، میز دمر میشه و تمام خوراکی های رو میریزه.
ساشا: نههههههههههههههههه! خوراکیا!!!!!!!!!
لیوای: نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تمیزی محیط
ساشا و لیوای: نمی بخشمتون 
و به جمع درگیر شدگان ملحق میشن.
ارن رو به دوربین: بینندگان عزیز! اولین باره که مقصر دعوا من نیستم.
گزارشگر: به خاطر پیشرفتت تبریک :/ پیامت برای جوون ترا چیه؟
ارن:اومممممممممممم...... وقتی میرین کافه سقفشو نشکونین.
گزارشگگر: بچه ها نصیحت طلایی ارنم که شنیدین. اونو سرلوحه زندگیتون قرار بدین. خدافظ :/




Comments : نظرات
Edit: شنبه 6 مرداد 1397 12:31 ب.ظ