تبلیغات
انیمه انیمه انیمه و باز هم انیمه - چی می شد اگه شخصیت های اتک روزه بگیرن؟

چی می شد اگه شخصیت های اتک روزه بگیرن؟

چهارشنبه 30 خرداد 1397 09:20 ق.ظ

Writer : eve miyazano
Time: قیمه ها رو ریختن تو ماستا! ، اتک آن تایتان ،
موضوع این دفعه رو سارا پیشنهاد داده...
شخصیت ها: واضحا شخصیت های اتک
مکان: قطعا انیمه اتک

قبل از اینکه داستان رو شروع کنم می خواستم ازتون تشکر کنم. موضوعات این هفته خیلی باحال بود و اگه اون ها رو تو این هفته ننوشتم، حتما تو هفته های بعدی می نویسم :)


همه ی بر و بچه ها دارن صبحونه می خورن (بجز لیوای که در حال تمیز کردن پنجره هاست)
ساشا: اوم! به به! چه خوشمزه است! قربون دستت اون پنیر رو بده...
یمیر: نترکی یه وقت....
یهویی کاپیتان لیوای وارد می شه.
ارن: سلام کاپیتان، بفرمایید صبحانه.
لیوای: نمی خورم...
ارن: چرا؟
لیوای: روزه گرفتم...
ارن: تبریک می گم!!!! کی؟
لیوای: ؟؟؟؟
ارن: که روزه رو گرفتید دیگه... کی سعادت دیدار روزه خانم نسیب میشه.
لیوای یدونه محکم میزند پس کله ارن
لیوای: روزه یعنی از صبح سحر تا غروب غذا نخوردن احمق!!
میکاسا: به ارن نگو احمق!
لیوای دردل(برو بابا)
ساشا: مگه ممکنه آدم از صبح تا غروب غذا نخوره!
لیوای: غذا و آب.... در ضمن، از فردا که ماه رمضون شروع میشه همتون باید روزه بگیرید...
همه (حتی میکاسا و آنی): چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هانجی یهویی با پا در رو باز می کنه: شنیدم شما راجع به روزه صحبت می کنید.. لیوای، این ها که مثل تو نیستن بتونن روزه بگیرن.
لیوای در دل (بالاخره یکی میزان تحمل من رو فهمید)
هانجی: بگم چرا؟
لیوای (یه لبخند خیلی ملیح) : بگو...
هانجی: چون تو قدت کوتاهه، و خون تو بدنت به راحتی گردش می کنه. این بیچاره ها چه گناهی کردن کاپیتانشون یه کوتوله است؟
سخن نویسنده: بعد از اون اتفاق مدرکی نداریم که دقیقا چی شد، فقط می دونیم صبح روز بعد، هانجی سه تا دنده و دست و مچ پاش رو شکسته بود
لیوای: خیلی خب! فردا صبح برای سحری میبینمتون....
فردا صبح برای سری
لیوای: تنبل ها! بیدار شید!! 
راینر با قیافه نیم خواب: چی شده ؟ *خمیازه* تایتان ها حمله کردن؟
لیوای: امروز باید روز ه بگیری، یادتون رفته؟
ساشا: نه!!!!!! کاپیتان!!!!!!!!!! تو رو خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کنی: ساشا! همه اش یه روزه!
***
سر سحری.
میکاسا: ساشا! انقدر غذا نخور می ترکی!!!
ساشا (با دهن پر): باید... برای.... بقیه روز.......انرژی جمع کنم....
برتولت: فکر نکنم... این راهش باشه ها...
در همین حین ساشا یه پارچ آب بر میداره و شروع به خوردن می کنه.
آنی: به نظرم بهتره یکم خوددار باشی ها!
کنی: اینجوری که داری می خوری که بعد از سحری خوابت میبره...
ساشا: خب... تحمل گشنگی تو خواب راحت تره... تایتان ها هم که یهویی امروز حمله نمی کنن. پس میگیرم می خوابم...
آرمین: اوممم.... ایده خوبیه. بخوابیم. تایتان ها هم که ایشالا حمله نمی کنن.
ارن: نه ما نمی خوابیم! ممکنه تایتان ها حمله کنن و بشریت به ما نیاز داشته باشه.
جان: خب تو نخواب. روانی عشق خودکشی...
میکاسا: ارن... اگه تو بیدار بمونی منم بیدار می مونم.
کریستا: یمیر، تو می خوابی یا بیدار میمونی
لیوای: بس کنید... هیچ کس نمی خوابه...
همه : کاپیتان!
لیوای: بعد از سحری به سرو روی قلعه میرسید. ینجا رو باید تمیز کنیم. 
آنی: ببخشید... ولی دقیقا کجاش رو؟ این قلعه اصولا هیچ جایی نداره که نیاز به تمیز شدن داشته باشه.
ارن: بس کن آنی! وقتی کاپیتان می گه باید تمیز کنیم تمیز می کنیم... 
همه در دل (خودشیرین!)
لیوای: خب... اینم از اذان صبح. یگه خوردن ممنوعه.
همه: نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لیوای: بدویید وسایل تمیز کاری رو برداریم. بدویید. هر کی تا سه ثانیه دیگه شروع به تمیز کاری نکنه با من طرفه.
همه به سمت کمد وسایل می دوند...
ارن شروع به تمیز کردن پنجره ها می کنه. جان گردگیری می کنه، میکاسا به ارن کمک می کنه(واضحا به جای ارن کار می کنه) و خلاصه هر کسی سرگرم کاری میشه.
لیوای هم شروع به سرکشی می کنه.
:آرمین! این نقطه زمین چرا کثیفه؟ جان اینجوری گردگیری نمی کننف ساشا اگه اون سیب زمینی رو از تو جیبت در آوردی من می دونم و تو، آنی چرا داری نظم کتابخونه رو خراب می کنی؟ میکاسا! بذار ارن کار خودشو انجام بده! راینر! دقیقا داری چه غلطی می کنی. بدویید، تا ظهر باید قلعه تمیز تمیز بشه. کریستا! حواست رو بده به کار نه یمیر! 
همه با سرعت بیشتر از بیست ماخ (ببخشید حواسم نبود، بیست ماخ برای یه انیمه دیگه است) تمیز کاری رو ادامه میدن...
ظهر:
همه از خستگی و گشنگی غش کردن...
ساشا یواشکی از جیبش یه سیب زمینی در میاره: ای زیبا! ای دوست داشتنی! ای کربوهیدرات! ای عشق!
راینر: ساشا! نصف اون سیب زمینی رو بده به من!
جان: و من!
کنی: پس من چی؟
برتولت: اگه زحمتی نیست، منم یه تیکه اش رو می خوام!
ساشا: نخیر به هیچکسی نمی دمش! برای خودمه!
همه: بچه ها! بگیرینش!!!!!!!
همه به سمت ساشا حمله ور میشن. 
ساشا: ژیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!
کاپیتان لیوای وارد میشه: میشه بپرسم اینجا چه خبره؟ 
آنی: سلامتی...
لیوای نگاهی به ساشا می اندازه، بعد به سیب زمینی تو دستش، عد به بقیه...
لیوای: مگه من نگفتم تا اذان مغرب حق غذا خوردن ندارید؟
همه: ببخشید کاپیتان!
راینر: من دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم.
و ناگهان یه تایتان زره پوش گنده جلوی همه سبز میشه: همه تون رو می خورم!!!!!!!
ارن هم دستش رو گاز می گیره: نمی ذارم این کار رو بکنی..........
لیوای: فوق العادست! حالا باید شاهد درگیری دو تا تایتان تو قلعه باشیم! این کار قلعه رو خیلی کثیف می کنه!
لیوای با داد: هوی! شما دو تا! هر گندی که میزنید خودتون جمعش کنید! حوصله تمیز کردن گند های شما رو ندارم...
ارن و راینر: ببخشید کاپیتان!
بعد به صورت انسانی در میان.
لیوای: خودتون هرچی اینجا رو نامرتب کردین درست میکنید.
ارن و راینر: چشم کاپیتان...
لیوای از اتا ق بیرون میره...
یمیر: هار هار هار! بیچاره ها! حالا جمع و جور کردن اینجا تا فردا طول می کشه.

بعد از چند ساعت طولانی، بالاخره وقت افطار:
ساشا: اخ جون!!!!!!!! داشتم میمردم!!!!!!!
یعذ شروع به خوردن می کنه...
ساشا: اوممم... به به! چه خوشمزه است!
ارن: آخ جون! گشنه ام شده بود.
راینر: هوی ساشا! کلش رو نخور! برای مام بذار.
لیوای: فردا صبح دیگه من بیدارتون نمی کنم، خودتون بیدار شید.
آرمین: فردا... منظورتون اینه که... فردا هم ایم برنامه ..... هست؟
لیوای: البته! بیست و نه روز دیگه مونده...
همه: بیست و نه روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
____________________________________________________________________

بچه ها از این به بعد لیوای رو خالی صدا نکنید
حاج آقا لیوای، بهش بگید



Comments : نظرات
Edit: چهارشنبه 30 خرداد 1397 01:28 ب.ظ